بازار
امروز با هم رفتیم بازار مامان بزرگ هم اومد وقتی میخواستم لباسهات را عوض کنم با شگفتی دیدم که لباست کوتاه شده کلی هم ذوق کردم
آخه قد دخترم بلندتر شده .

میخواستیم بریم برای پانیذ کادوی تولد بخریم 5شنبه تولدشه
اول دفعه رفتیم اسباب بازی فروشی
شما چون توپ بازی را دوست داری مامانی میخواستم برات توپ بخرم عمو فروشنده چند تا توپ آورد و تو
از بینشون یک توپ سبز رنگ که عکس باب اسفنجی روش بود برداشتی و دیگه به هیچ کس ندادیش مامان
هم همون را برات خرید.بعد رفتیم برای گلم یک کلاه خریدیم .

مامان بزرگت هم کمی خرید کرد . برای پانیذ هم چیزی نخریدیم دوباره باید یک روز دیگه بیاییم تو دختر ناز اصلاً
بغل مامان بزرگت نرفتی و تمام مدت تو بغل من بودی و مامان حسابی کمرم درد گرفته بود هر وقت مامان
بزرگ میخواست بغلت کنه گریه می کردی. امروز یک کار جالبی کردی ، وقتی سوار ماشین شدیم که برگردیم
خونه یه خانمی اومد کنارت و جلوی دید تو را گرفت و تو نمیتونستی بیرون را ببینی تو هم اخمهاتو کردی تو هم
و با دست بهش میزدی که برود کنار کلی بهت خندیدن.gif)


بازار 
