نیلوفرنیلوفر، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره

**نیلوفر،تک گل زندگی ام**

جاروبرقی

امروز به محض اینکه مامانی جارو برقی روشن میکردم شما شروع میکردی به گریه   و اجازه جارو کردن به مامان نمیدادی مامانی هم مجبور شدم در حین جارو کردن برات کلی شکلک در بیارم تا حواست  پرت بشه و مامان کارمو انجام بدم تا مامان شکلک در میاوردم میخندیدی ولی بعد دوباره گریه میکردی کاری کردی که مامان جارو را جمع کردم و گذاشتم کنار عجب دختری شدی شماحسابی مامانو خسته کردی     ...
5 تير 1393

مهمونی

مامانی و خوشگل خانم سوار بر کالسکه رفتیم خونه دوست مامان مهمونی . خاله هر چی برای پذیرایی میاورد گل دختر فوراً به سمت  ظرف میرفتی تا برداری .امیرعلی پسرکوچولوی خاله هم اجازه نمی داد مامانش چیزی به توبدهد یا می گفت نباید بهش بدی یا خودش میخواست بدهد کلی دوتایی شیطونی کردید. امیر علی شکلات به دست چه پذیرایی میکنه از دخترم فدای دخترم بشم که اینطوری نگاه میکنی هنوز شکلات خوردن برای شما زوده آنیسا و نسرین جونو امروز دوباره دیدیم آنیسا از روی صندلی افتاده بود و سرش یه زخم کوچولو برداشته بود  ...
4 تير 1393

پارک

امروز گلکم هنوز خواب بودی که با زنگ تلفن مامان بزرگ بیدار شدی همزمان بابا قاسم هم زنگ در را زد مامانی هم آماده بودم تا وقتی دخملم بیدار شد بریم بیرون بابا قاسم وقتی دید مامانی آماده ام منتظر شد تا شما هم آماده شدی و ما با هم اول رفتیم باشگاه آخه مامانی دلم برای خانم نامداری مربی باشگاهمون خیلی تنگ شده بود بعد رفتیم اداره صنعت و معدن میدونی که مامانی عضو هئیت مدیره انجمن حمایت از مصرف کنندگان هستم اونجا کلی همه را سر کار گذاشته بودی بعد به مامانی گیر دادی که راهت ببرم یه کلی که راه رفتیم مامانی خسته شدم ولی گلی همچنان میخواستی توی اداره ...
4 تير 1393

سوراخ کردن گوش دخملکم

بالاخره ماجرای سوراخ کردن گوشت تمام شد و امروز گوشتو سوراخ کردم اونم بدون اینکه به بابایی بگیم . رفتیم مطب دکتر خرمی دخملکم همین که دکتر دستشو زد به گوشت که میخواست ضد عفونی کنه شروع کردی به گریه کردن وقتی هم که از مطب اومدیم بیرون دیگه گریه شما تموم شدامروز یه اتفاق خیلی جالب افتاد ما آنیسا جونو دیدیم تو و آنیسا به فاصله نیم ساعت  از هم به دنیا اومدید من و نسرین جون مامان آنیسا آشناهای قدیمی بودیم که چندسالی میشد همدیگه رو ندیده بودیم و 3 روز قبل از بدنیا اومدنتون تو مطب دکتر همدیگه رو دیدیم نسرین جون...
28 خرداد 1393

شعر

دخترم ببین مامانی را به چه کارهایی وادار می کنی علاوه بر شعر کتاب شعرهایی که برات گرفتم و خیلی هاشو حفظ کردم چند تا شعر جدید دیگه هم امروز به خاطر شما عسل خانم حفظ کردم . حسنی بی دندون شده زار و پریشون شده بی احتیاطی کرده حالا پشیمون شده بادندوناش شکسته بادوم سخت و پسته مک زده به آبنبات هی جویده شکلات قندونو خالی کرده وای که چه کاری کرده دونه به دونه دندوناش خراب شدن یواش یواش جوجه جوجه طلایی نوکت سرخ و حنایی تخم خود را ...
28 خرداد 1393

دندون های جدید

وای خدایا امروز وقتی داشتم بهت صبحونه میدادم متوجه شدم 2 تا دندون دیگه ات هم در اومده مامان چقدر عجله برای دندون در آوردن داری الان 4 تا دندون بالات داره با هم در میاد.چند روزی بود که خیلی بهانه میگرفتی و به مامان غر میزدی ولی مامان به تنها چیزی که فکر نمی کردم دندون در آوردنت بود ه ر چند نباید خیلی هم تعجب کرد آخه سوگند و آرمیتا بچه های دایی علی وقتی به دنیا اومدند دندون داشتند باز هم شما خوبه حالا داری در میاری الان دیگه دخترم 6 تا دندون داره       ...
28 خرداد 1393